این‌جا بوی مداد می‌دهد و کاغذ کاهی

گاهی چیزهایی معمولی می‌نویسم...

این‌جا بوی مداد می‌دهد و کاغذ کاهی

گاهی چیزهایی معمولی می‌نویسم...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان نویسی» ثبت شده است

🌺🌺 علوی عشق نوشته است. در قالب سیاست، عاشق بودن را به تصویر کشیده. روی پوسته‌ی یک تم عاشقانه حرف سیاسی‌اش را حکاکی کرده و به حکومت ظالم زمانه‌اش تاخته...
چشم‌هایش، اگرچه با تعلیقش شما را به دنبال خود می‌کشاند اما هر لحظه امکان پاره شدن ریسمان کشش آن وجود دارد. اگرچه فضاسازی خوبی ندارد اما چنان با زبانی عالی، قدرتمندانه شخصیت‌های داستانش را پرداخته که هرکدام از آن ها بدون کم و زیاد به مخاطبش معرفی می‌‌شود و او را با عمیق‌ترین خصوصیات درونی شخصیت اصلی داستانش هم آشنا می‌کند.
کتاب علوی همان‌قدر که خواننده را میخ‌کوب می‌کند، می‌تواند او را در میانه‌ها‌ی راه خسته کند. همان‌قدر که شاه‌کار است، می‌تواند معمولی باشد.

🔸 یکم

#بزرگ_علوی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۰۱ ، ۰۴:۱۳
اول شخص

🌺🌺 سال‌هاست داریم سنگ و کلوخ می‌خوریم. از خودی‌ها و غیرخودی‌ها. ده‌ها سال. همیشه می‌خواستند ما را بکُشند. بکشند سمت همان ناکجایی که می‌رفته و بوده‌اند. پدران‌مان سینه‌هاشان انباشته‌‌ی غصه‌ی این قصه‌هاست. ترکش آرپیچی‌های صدام هنوز توی تن‌شان است. نقاشی‌های شلاق ساواک روی بوم کمرشان جا خوش کرده. مادران‌مان هنوز جگرسوز تنهایی در برهوت جنگ و دوری از معشوق‌اند. هنوز لکه‌های سیاه دست‌های پر از کثافت دست‌نشانده‌ی انگلیسی‌ها از سفیدی گیسوان ننه‌جان‌هامان پاک نشده. زن‌هایی که مدام توی قاب آینه موقع بافت زلف‌هاشان، گوشه‌ی چشم‌شان خیس می‌شود.
ما را زده‌اند. همیشه‌ی تاریخ. خودی و ناخود. زورشان می‌آمد و می‌آید که حرف‌مان سر باشد. علم‌مان دست‌ بالاتر را داشته باشد و سیاست‌مان کارزار را به سودمان پیش ببرد. همه‌اش زیاده غلطی است که مجبورشان می‌کند پا پس بکشند.
حالا هم نمی‌خواهیم با یک برد در جام‌جهانی خودمان را ته ورزش دنیا بدانیم. اصرار نداریم دنیا را مدهوش شوت چشمی و چیپ رضائیان جلوه بدهیم.
حرف‌مان این است امروز وقتی روزبه در به‌ترین روزمان الرحلة را شلیک کرد به قلب حریف و رامین توپ جام‌جهانی قطر را چسباند به شش ضلعی‌های تور دروازه‌ی ستاره‌های ولزی، تمام کیف دنیا برای‌مان بود. همان وقتی که مردها با چشمان اشک‌آلود، زن‌ها را صدا زدند تا تماشای قل خوردن توپ توی دروازه‌ی سربازان بریتانیا از کف‌شان نرود. تا ببینند هزار بار تکرار گل‌هایی که ثانیه‌ها و دقیقه‌ها مرهمی بود برای دل‌دل زدن ترکش توی بدن پدرها. مسکنی بود بر درد رد مداد‌های نقاشی روی کمرهاشان. گلی که خنک کرد جگر سوخته‌ی مادرها را. لب‌خند به صورت‌های همه‌مان کاشت. زن و مرد. کوچک و بزرگ. نشان‌مان داد می‌شود خندید. می‌شود قه‌قهه زد. می‌شود یک دست بود و یک رنگ. می‌شود با قیافه‌های شکوفه زده و همه‌گانی سینه سپر کرد و زل زد به تمام سر تا پای دنیا. دنیایی که باید عکس‌مان را بگیرد تا تصویری ناب با هارمونی‌ای عجیب از این ارتش بی‌شمار را چاپ کند بر صفحه‌های روزنامه‌هاش. تمثال میلیون میلیون آدمی که کوچک‌ترین چیزها بهانه می‌دهدشان تا غرش خنده‌هاشان گوش عالمی را کر کند و محکم‌تر از همیشه و خیره خیره جلوترها را ببینند. ملتی که هیچ سگی جرئت چپ نگاه کردن‌شان را هم نداشته باشد.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۰۱ ، ۱۶:۵۴
اول شخص

🌺 🌺 دیگر موقع آن رسیده بود که من آخرین تیرهای ترکش خود را رها کنم. استوار و آماده به حمله ایستاده بودم. خیره به او نگریستم و می‌کوشیدم کوچک‌ترین ارتعاش‌های روح او را احساس کنم. زن ابروهایش را در هم کشید، لبانش را نیمه باز کرد. می‌خواست دروغی بخندد، خنده در لبانش خشک شد. دیگر نمی‌توانست مرا تحقیر کند و به بازی بگیرد، اما زبانش هنوز در اختیارش بود. گفت: عجب داستان شیرینی! و هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد؟

🔸چند خط اول

#بزرگ_علوی

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۶:۲۲
اول شخص

 

🌺🌺 راستش امید است که این روزها من را نگه داشته. بعد هر زمین خوردن تنم را از آن کنده و گرد لباسم را تکانده. امید است که دستم را گرفته و کج‌دار و مریض دنبال سرش برده.
هر آن‌جا که در این سال‌ها انتخابی کردم امید دل‌قرصم کرده. گذشته‌ام پر بوده از حوادث مختلف. پرمغز یا پوچ. این وسط کارهایی را کردم که باید. محکم پای‌شان ایستادم و گاه بهای سنگینش را دادم. کارهایی را کردم که نمی‌بایست. اشتباه‌های بزرگ. آن‌هایی که تیغ به دست، به جان ریشه‌ی محکم‌ها افتادند.
روزگار نوجوانی را سال‌هاست از سر گذرانده‌ام. راه‌های انتخابی و کارهای کرده در مسیرها، بعضش موجب آسوده خاطری‌ام است و بعضش دشنه‌ی کشیده‌ایست به سویم که غلاف نمی‌شود. دلم از بعضش سفت است و در بعضش مردد.
راست‌ترش من مدام در انتخابم. مدام در آزمایش‌. مدام درسکوت‌. مدام در خود. بلایی‌ست برای خودش. تراش می‌دهد آدم را.
کلام این‌که حالا رسیده‌ام به اواخر بیست‌ و نه سالگی. سرد و گرم روزگار بکارت تنم را زده. خیال‌های زاییده‌ی هوس تا حدی از سرم رفته. گوشه‌ای از شهوت‌های درونم فروکشیده‌ و بازی عاطفه و منطق زندگی کمی دستم آمده. با این‌ها می‌خواهم شروع کنم. گشت و گذار در دنیایی پر از رمز را، انباشته از راز. می‌خواهم تاب بخورم توی دنیای قصه‌ها.
می‌خواهم راهی را که همه از نوجوانی‌شان پی‌ می‌گیرند تازه الان شروع کنم. هرچند دیر. سی سالگی وقت شروع نیست. زمان بروز است. زمان برداشتن قدم دوم. زمان فراغت از دنیا و قدم گذاشتن به سمت چیزهای بزرگ‌تر.
ولی حالا که خودم دارم بزرگ‌تر می‌شوم می‌خواهم گام اول را بردارم، آن‌هم استخوان‌دار. اصلش معلوم نیست چیزی از من در بیاید یا نه. چیزی خوانده شود یا نه. اسمی برده و مانده شود یا نه. قرانی ته جیبم بی‌اندازد یا نه. هیچ‌کدام برایم مهم نیست. فقط می‌خواهم روی فلز کف تاب بنشینم و خیز بردارم و پاهام را رها کنم به آسمان و برگشتنی زانو بشکنم زیر همان کفه. محکم زنجیرهای آهنی را بچسبم و باد دست کند لای موهام و چشم‌بسته صدای قیس‌ قیس سایش لولاهای آهنی را با گوش‌هام لاجرعه سر بکشم.
آدمی‌زاد است. گاهی در آغاز سی سالگی تاب خوردنش می‌گیرد.
اولش گفتم نمی‌شود و دیر است. اما حالا روی تاب سربرگرداندن‌ها قوتی می‌شود دلم را. امید است که هلم می‌‌دهد تا پاهام آسمان را بیش‌تر بشکافد. آسمان دنیای قصه‌ها را. خدا را چه دیده‌ای؟ شاید از روی همین تاب پرت شوم میان پنبه‌ی ابرها.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۶
اول شخص